سلام، خداحافظ
√ اشارت:
بیا
که نوبت صلحست و
دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم
از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم
که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد
بدوخت چشم درایت
ملامت من مسکین
کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حدست و
حسن تا به چه غایت
جنایتی که بکردم
اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین
بساست حد جنایت
مرا سخن به نهایت رسید و
فکر به پایان
هنوز
وصف جمالت
نمیرسد به نهایت
.....................................................................
در دنیا هر آغازی را پایانیست. و هیچ آغازی نمیداند چهگونه پایان میپذیرد. در این پایان نمیدانم چه بگویم، مثل کتکخوردهها و وحشت زدهها زندهگیم در اضطراب و تشویش و سکوت میگذرد. مثل تمام همیشهها.
به قول قیصر، مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم، عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم، باشد برای روز مبادا، اما در صفحههای تقویم روزی به نام روز مبادا نیست...
مراقب خودتان باشید.
یا حق!
نظرات ()
|
← صفحه بعد

نظرات ()